قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
257
تاريخ نگارستان ( فارسى )
نظم : يلان نعرهزن بر سر آنحصار * كز او تا فلك بود يكنعروار مثل گر كسى را در او ره بدى * اجل را از او دست كوته بدى لاجرم گرفتنش تعذرى تمام داشت اهل صلاح در ميان آمده قرار بر آن دادند كه محمد سام بعد از استر خاص ملك امير را بدانجا راه دهد كه تا اينمعنى بپايهء سريرا على معروض گشته رفع غائله تمرد ملك و سوء تدبير و عدم رشد امير شود اما بدستور در تصرف گماشتگان ملك باشد ملك دو كلمه در جواب پهلوان نوشت كه امير بمطالعهء باره و حصار خواهد آمد زنهار خود را از فريب ، دانشمندانه نگاهدار امير بىتدبير از بازيچهء تقدير غافل گشته از آن بغايت خوشحال بود قرار بر آن يافت كه او با معدودى از مخصوصان بحصار درآيد امير در حين توجه هندوى منجم را خواست رملى كشيد رمال گفت امروز صلاح در رفتن نيست چه از اشكال رمل قوت خصمان و غايت ضعف شما هويداست مصراع : القصه كه بوى خون همى آيد از او امير متأمل گشته مولانا وجيه الدين بدلائل معقول و منقول خاطرنشان او نمود كه رمل نزد ارباب عقول معتبر و معقول نيست نظم : قول سه كس نيست بدهر استوار * شاعر و قرعهزن و اخترشمار بالجمله امير و پسرش لاغرى و طغاى بوقا و جمعى كثير بجانب قلعه توجه نمودند چون قدم اول بدر دروازه نهادند نخست پهلوان به خدمت شتافته امير را دريافت و امير در صدمهء اول او را تهديد بقتل نمود و متوجه بالا شد چون قدم در يكى از بروج نهاده بزبرين پايها رسيد پهلوان يلدوز غورى كه او نيز كوكب رخشندهء بود از برج تهور و سرورى پيشآمده سلام كرد امير از روى سرور بى خبر از مدلول آيهء كريمهء أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ پهلوان يلدوز را گفت پيش باش پهلوان گفت مرا چه حد آنكه قدم پيش پاى امير نهم امير پيش افتاده يلدوز گريبانش بگرفت و گرزى چنان بر فرقش فرود آورد كه بالكليه حاكم روح دست تصرف از قلعهء بدنش كوتاه گردانيد و در تاريخ او گفتهاند نظم : بسال هفتصد و شش در صفر به شهر هرات * به حكم لم يزل كردگار بيمانند ز دستبرد قضا از كف محمد سام * كشيد جام سعادت امير دانشمند از جملهء معاصران سلطان محمد كبك خان بن دوا خان بن براق خان فرمانفرماى ماوراء النهر بود او به عدالت و كمال عقل و فراست اشتهار دارد شهر بلخ را كه از صدمهء چنگيز خان تا آنزمان ويران شده نيستانى شده بود به حالت زراعت و عمارت درآورد . در مقدمهء ظفرنامه مذكور است كه روزى بعزم طوف و شكار سوار گشته سير ميفرمود ناگاه در آن اثنا نظرش